
می خواهم به سفری بروم....
سفری که از عشق جدایم سازد…
دلم می خواهد دیگر درد عشق را به جان نکشم…
اما عشق در قلبم خانه کرده است … در قلبم آتش عشق با شعله های سوزان هنوز زبانه می کشد.
دلی سوخته تر از همه عالم دارم…حتی سوخته تر از رندان جهان.
در صحنه بازیگری عشق به قمار زندگی من تبدیل شده است.
عمری است که در این بازی می بازم…اما چه کنم که خمار این کهنه قمار شده ام…
بزنید زخم زبانها را به جای نسیم لطیف…بگذارید ببارد سنگ مصیبت روی سرم.
می دانم اگر اظهار ندامت کنم ، مجازاتم مرگ است…
آری باید که این بازی را همانند عمری که باختم، ببازم…با این درد باید بسوزم و بسازم…
من در به در عشق شده ام و حیران به دنبال آن رسوای زندگی شده ام…همیشه در پی آن همچون سایه ای که تشنه سیراب عشق است به سویش شتابانم.
…
…
…
باید ببازم…
باید با این درد بسازم.
نظرات شما عزیزان: